|
the selfsame well from which your laughter rises was oftentime filled with your tears
|
شماره ۱
یک روز
تمام چوب خط ها را
از روی دیوار چید و
نردبان ساخت
دست سایه اش را
محکم گرفت
مستانه از زندان گریخت
آسمان را هم به چنگ آورد
وقتی که خون ابرها
از ناخن اش
می ریخت
از این بالا تمام "زیستن" را
می شود دید
از این بالا تمام گریه ها را
می شود خندید
آنروز
یک مرد
با سایه اش چرخید
با سایه اش رقصید
با سایه اش پرّید ...
شماره ۲
ما هیچگاه به دنبال خوشبختی نگشتیم . ما همواره در جستجوی بدبختی ها بودیم . و تنها وقتی آنها را نمی یافتیم خود را انسانهایی خوشبخت می دیدیم ....
"۵۷۴"
سرگردان !
مثل یک مگس ِ دعوت نشده ...
ناخوانده داخل یک شاتل
زم .. زم .. زم .. زمزمه می کنم
وز .. وز .. وز ..
وز کجا آمده ام ؟
آمدنم بهر چه بود ؟
به کجا می روم اینک
ننمایی وط .. وط .. وط .. ط ... ت ..
tow ... one ... fire
"قبر های دینامیک عمودی"
جیرجیرک ها را که روغن کاری کنم آخرین برگ این درخت عصبی می افتد و زلزله تمام آجرهای ساختمان های شهر را می شکفاند . تقویم در همین امروز می خشکد . تا تمام این زمین را علف بردارد و نیایی . "جک" بالا برود از این ساقه های سحرآمیز و با خودش فکر کند : چشمهای این اجساد ٬ نیمه بسته است یا که نیمه باز ؟؟؟
جمعه ساعت ۱۸:۳۰
اول اینکه :
به هوش که آمد سالن و تمام محتویاتش چنانکه حاجیان به گرد کعبه و الکترون به دور هسته ٬ داشت دور سرش می چرخید . انگشتهای توی سرازیری افتاده ی داور به پنج رسیده بود :
چهار ...
لاشه ی لاغر و خونین و مالینش کف رینگ دراز به دراز افتاده بود
سه ...
هنوز راند اول هم تمام نشده بود
دو ...
توی دستکش های رئالیسم نعل اسب ولی نبود
یک ...
بیچاره ایده آلیسم ...
بعد از مسابقه افلاطون و ارسطو و تمام بچه محلی هایشان را با صد من عسل هم نمیشد خورد . دکارت و بیکن با جیب های پر به خانه برگشتند . و من بین تمام آن ضربات سهمگین و نشستن چرم قرمز دستکش بوکس روی شکاف های خونین یک صورت دفرمه داشتم دنبال خودم می گشتم !
دوم اینکه :
این شبها نه گریختن سکوت از پشت بام ها به خاطر تسمه های خشک این کولر های آبی زوار در رفته برایم مهم است نه اینکه ماه بین امشب و دیشب چقدر قد کشیده . مهم همین پاکت نامه ی زبان نخورده است که مانده باز ِ باز ...
سوم اینکه :
...
تو
گوشواره هایت
سه نقطه های قصه های عاشقانه است .
و آخر اینکه :
از کنار مغز باکره ات که می گذرم
یک مشت علامت تعجب می پاشم
تا بجوی
تا شاخ در بیاوری
که همه بفهمند
تو با گاو هیچ فرقی نمی کنی .